تصمیم

سلام.نزدیک به یکماه میشه ننوشتم.خیلی دلم میخواست بنویسم اماواقعا"فرصتش نمیشد.

امروز محمد یاددو سه سال پیش افتاده بودکه باهزارفیلم وقربون صدقه بیدارش میکردیم بره مهد ویک ربع سرویسش رودم درنیگه داشت وعرفان از پائین یه سره زنگ میزد که آبروم رفت بگیدزودبیاد.

صبح که بیدارنمیشد,عرفان اومده کنارم میگه مامان اونوقت میگن خرسا خواب زمستونی میرن,اینم آدمشتعجبخنده

رفتن پسرا ومن که امروزکاربانکی اول صبح دارم وبعدبایدبرم شرکت ,چنددقیقه ای اومدم پای کامپیوتروصدای استادافتخاری ووبلاگ ودوستان عزیزم و.....

یه تصمیم مهم تاجمعه بایدبگیرم,البته من تصمیمم مشخصه امابایدمحکم ومصمم باشم که بتونم عنوانش کنم.

بعدازجمعه حتما"راجع به مشکلم وتصمیمم مینویسم.

       خداگرزحکمت ببندددری                      زرحمت گشایددردیگری...

/ 5 نظر / 5 بازدید
سحر

امیدوارم که بتونی درست تصمیم بگیری[ماچ]

سمی

گل پسرارو ببوس وقت کردی به پسرای منم سر بزن[خنده][خنده]

آتنا

سلام آرام جون. ببینم شما متولد 60 هستی اونوقت کی ازدواج کردی که حالا 2تا پسر ناز نازی داری.[تعجب] .

یکتا

سلام عزیزم! خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود. ایشالا که مشکلت حل بشه و بهترین تصمیم رو بگیری. توکل کن به خدا. مواظب خودت باش[گل]

آتنا

سلام آرام جان . مرسی عزیزم که به وبم سر زدی.[ماچ]. این روز ها سخترین و شیرین ترین روزای زندگیمه . نمیدونم بخندم یا گریه کنم. راستی نگفتی که کی ازدواج کردی ؟[لبخند]