من وبچه ها

قلبدیروز دوساعتی مرخصی گرفتم ورفتم مدرسه ژسراومعلمهاشون رودیدم واوضاع واحوال بچه هارو ژیگیری کردم وخداروشکرمعلم کلاسی‘ قرآن ‘ ورزش وهنرشون از هردوراضی بودن اما معاون محترم یه خورده از محمدمهدی گلایه داشت که چندروزژیش دوکلاس روبایه جمله به هم ریختهتعجب

به معلم ورزششون گفته آقا فکرکنیم زنگ ورزش ماباکلاس پنجمیا عوض شده....

من تعجب کردم وگفتم چه معلمیه که برنامه کاری خودش رونمیدونه وباحرف یه دانش آموز برنامش به هم میریزه!!!!!!!؟

اگه اینجوری باشه  روزی 400جمله از400شاگردمیشنوه؟؟؟

ناظم محترم گفتن که ایشون جوونن وتازه کارو بعدهم چون محمدمهدی بچه دقیق وباهوش وفعالیه ایشون فکرکردن درست میگه

من:عصبانیتعجبازدست معلم وقهقههازدست محمدمهدی فوتبال دوست

خلاصه اینکه هردوروبرداشتم وبردم خدمت آقای دکتررنگچی که جزبهترین پزشکان کودک هستن ویه کنترل وتوصیه هایی واسه این سرماخوردگیهای دائم کردن وبردمشون خونه وناهارشون روکشیدموبرگشتم شرکت وادامه کار...

رضا خیلی دیروقت بودکه اومدخونه ‘ بچه هاخواب بودن ومن مشغول دونه کردن انار واسه فردای بچه ها بودم . بابایی خسته بعداز سرزدن به گل پسرا رفت تو اتاق سراغ دخمل ناز وبعدازکلی قربون صدقه  اعتراض کردکه خدایا چرامن این دختررواینقدردوست دارم .....  مهندس که ازتهران اومده شرکت عصری دختر 6سالش زنگ زده بودوکلی با باباش خوش وبش کردومیخواست ازجاوهتل باباش خیالش راحت باشه وکلی هم ابراز دلتنگی کرد..... یعنی دخمل منم اینجوری میشه بامنقلبقلب

فقط میتونیم درمقابل این همه حس های  زیبا خداروشکرکنیم... .

/ 1 نظر / 5 بازدید
حورا

من در این سفر با پسرک همراه نبودم.