کاش امروز میتونسم شرکت نرم و باخواهروبرادرام با آرامش مقدمات استقبال از مامانم روانجام میدادیم.

فرداایشالله مامانم برمیگرده ومن با کارهای شرکت و خونه فقط ازدوربرای اونا نسخه میپیچم!!!!

دوشنبه ازصبح تاساعت 4 هم کارشناسان محترم دارایی شرکت تشریف میارن و من امروز دنبال تهیه گزارشات و دوشنبه جوابدهی هستم و مثل همیشه باید همه حسهای خودم روکنترل کنم ومخفی چون فردا  برای اومدن مامانم همه  خانواده هستن وشلوغیم من گمم درنگرانی وخستگی امروز وپس فردا!!!!

البته اینها همه حرف دله نه درد دل ‘ وحرف دل توی پرانتزرو نخونیدلطفا چون کسل کنندست ‘فقط مینویسم تاازدلم پاک بشه چون درعین مهم نبودن اماخیلی خیلی سنگینی میکنه روی دلم:

(من اگه ازهرروز زندگیم بنویسم الحمدلله تمام وقتم پره از کاروزندگی بابچه هاوهمسر و اطرافیان بودن .....خداروشکرنه من ونه همسرم ونه بچه هام لحظه ای خالی وبی برنامه نیستیم وتمام اینهارو ازلطف وبزرگی خداداریم و.....

آبان ماه که خالم درکربلا فوت کردن وچون مامانم دربیمارستان به خاطرآنژیوگرافی بستری بودن من ازلحظه اول کناردخترخااله هام بودم هم خیلی خیلی آشفته ناراحت بودم هم اینکه به نیابت ازمامانم بیشترحضورداشتم ودوم اینکه انتقال پیکرخاله ازکربلا معلی به دزفول چندروزی طول کشید ومراسم ناخواسته واجباراطولانی شد‘

آفرین پیش خالش بود وپسراهم شیف مدرسشون ظهرانه بودودست برقضا مادرهمسرم هم تشریف داشتن    پیش ما که من خیالم راحت باشه بااین حال من تاظهرخونه بودم پیش بچه ها کمی قبل ازرفتنشون به منزل خالم میرفتم و کمی بعدازساعت6که اونامیرسیدن خونه برمیگشتم .

حتی اناردون کردن شبانگاهی و دیکته وامتحان گرفتن وشوخی وخنده ...روقطع نکردم بااعضای خانواده وتنها مسیله این بودکه ازشنبه تاسه شنبه شرکت نرفتم.

سه شنبه صبح بودکه یه عزیزی که اصلا از ریزمسائل کاری شرکت خبرنداره و اصلا نیازی هم نیست نگران کارمن وشرکت و...باشه وبیشترباید نگران حال من میبودکه مادرم دربیمارستان بود و خالم ....صداش دراومدواز من پرسید : شمادیگه نمیخوای بری سرکار!! شرکت کاری نداری؟؟؟ طولانی شده مراسم ......

من:اینقدربرای شادیها وعروسی ومهمونی وعیداتادقیقه نود سرکارو..اماحداقل میدونم همه خوبن ونگرانی ندارم اماالان ظرفیت روحیم نمیکشه که برم سرکار‘اگرهم نگرتان بچه هایید که خودم   همه کارهاشون رونظم میدم ودرکنترلم هست پس....؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!)

روزی که قضاوت کردن ومقایسه کردن روازذهن وزندگیمون پاک کنیم...خدایاقدرتش رو به من بده.

/ 8 نظر / 18 بازدید
مادر کوثر

چقد این قضاوت های زود هنگام و از سر نادانی زجر آور...درکت میکنم. خدا نصیب هیچکس نکنه! آفرین به تو که با صبر و تلاش به راهت ادامه میدی :*

سما

سلام.خدا رحمت کنه خاله ی خوبتونو.چه سعادتی که در کربلا فوت کردن.قالب جدید وبلاگ خیلی قشنگه و با نام وبلاگ تناسب داره.[گل]

مامان شهاب

تو همیشه عااااااااااااااالی هستی آرام عزیز [تایید]

مادر کوثر

[گل]

مامان دو گل

روزهایی آرام و شاد برات آرزو دارم خانمی [قلب][گل]

؟

ببخشید همسرتون بودن که اینو گفتن؟

سهیلا مامان درسا جون

خدا قوت آرام جون هزار ماشاالله تو هم که مثل من همه فن حریفی و وقت آزاد نداری همیشه تحسینت کردم که با وجود سه تا بچه سر کار هم میری و به همه کارا هم شکر خدا میرسی منم مسئولیت هام زیاده کارمندی و بچه مدرسه ای (رسیدگی به تکالیف و کاردستی و دیکته و امتحان و ...) دانشگاه هم که میرم اونم چی رشته هنر یعنی بیشتر کار عملی منم 12 شب به بعد می شینم سر طراحی و کارای دانشگاه ساعت 4 یا 5 میخوابم مثلا دیشب 5:30 صبح خوابیدم یعنی افتضاح کسر خواب دارم [خمیازه]