گذشت

صبح محمد میگرده دنبال دفترنقاشیشو پیداش نمیکنه‘  میگه: عرفان دفتر نقاشیتومیدی امروز من ببرم معلمم دعوانکنه؟؟؟؟؟خمیازه

عرفان: باشه ببرناراحتخمیازه

من هم به عنوان یه مادرموفق درپرورش احساسات فرزندانم:قلباز خود راضی

چند دقیقه بعد

عرفان: محممممممممممممممممد میری ازتوماشین بابا کفشهای منوکه ازشنبه جامونده توماشین بیاری (ازتوی پارکینگ صبح زود‘ محمدخواب آلو....)

محمد:نمیتونم خوابم میاد‘کاردارمعمیخوام خودمو اماده کنم‘همون کفشاروبپوش که دیروز پوشیدی.......

عرفان : پس دفترنقاشی منوبدهعصبانیشیطان

من: عرفان جون پسرخوبی باش ‘خوب نیست فورا نظرت عوض شه‘ اونم به خاطراینکه واقعا"سخته محمدبره پارکینگ وبرگرده‘ باهم دوست باشید‘ بایدنگران باشی معلم محمدرودعوانکنه.....

عرفان:قهرقهر

من: منتظروقت تمام

عرفان:باشه ‘ ببرهبغلقلب

درهمین حین بابا با آفرین دربغل از اتاق بیرون اومدن وصدای زنگ خونه که سرویس بچه هابود دراومد...

خداروشکر به خاطربزرگترین نعمتهاوبهترین نعمتها ... خدایاشکرت

 

/ 1 نظر / 17 بازدید

چه داداشای مهربونی کانون گرم زندگیتون گرمتر راستی از نظرتون ممنون