بچه های ما

سلام

باباتون رفته ماموریت واین دوشب که نبوده هرکدومتون حال وهوای خودش روبرای من داشته وهرکدومتون برنامه وبهانه و نازوادای خوش.....

شب که بابااززیرقرآن ردشد آفرین باخنده نیگاش میکردوتندوتندازتوبغل من دست وپاش روتکون میداد به معنی اینکه بابابغلش کنه  وشمادوتا که فقط خداحافظ وتوفکر شیطونی وبازی .....

آفرین یه خورده سرماخورده واینقدر صبوره که خودم ازصبوری این بچه شرمنده میشم وخدامیدونه تاصبح پلک نمیزنم وبااشتیاق توبغلم نیگهش میدارم که آخ نگه و ایشالله همه بچه ها همیشه سلامت وشادوخندان باشن .

دیروز بعدازظهرهردوتون داشتیدباهم کشتی میگرفتیدکه من شاکی شدم وگفتم مگه باشگاست که داریداینجا مسابقه میدید؟؟؟؟؟؟

محمدوعرفان: مجبوریم چون قرار هرکی برنده شداون اول آفرین روبگیرهشیطان

من:تعجب

من:خوب بیاید بدون مسابقه هرچقدردلتون میخوادبگیرینش تامنم به کارهای خونه برسم!!!!

محمدوعرفان:مشکل مااینه که کدوممون اول بگیره

بلاخره راضیشون کردم که اول عرفان وبعدمحمد....5دقیقه جمعا بغل برادرابودو وبعدمن مشغول شام درست کردن وآفرین  صداهایی ازخودش درمیآورد که بیایید سراغ من وبغلم کنید وهرچی ازشون خواهش میکردم ‘ عرفان پای درسش بودومحمدهم پای تلویزیون ومن بدون هیچ برگزاری کشتی وبرنده شدن وشرط وشروط دیگه بغلش کردم ویه دستی مشغول بقیه کارها...خندهلبخند

/ 0 نظر / 17 بازدید