بازآمد بوی ماه مدرسه...

ازدواج که کردم همیشه از جلوی دبستان ,دبیرستان...که ردمیشدم باافسوس نگاه میکردم وباخودم میگفتم گذشت دیگه شورونشاط روزاول مدرسه,اینکه طی سال واسه روزهای تعطیل رسمی ذوق کنیم وروزهای بارونی به فکرچتروکاپشن ودستکش و..باشم وخدائیش حسابی غصه میخوردم.

الان که اون روزها یادم میآد که افسوس میخوردم,خداروشکرمیکنم که این افتخارروبه من داده که نعمتهای بزرگی مثل محمدمهدی وعرفانم روبه من وبابارضاعطا کرده تا دوباره خاطرات اون روزهاروباذوق والبته اضطراب بیشتری تداعی کنیم.

خریدن لوازم تحریر وکیف وتغذیه زنگ تفریح ....به به.

باز هم خدای بزرگ روشاکرم وآرزومیکنم همه طعم شیرین مادروپدرشدن روبچشن ...

امروزموندم خونه تا کارهای باقیمونده روز اول مهرپسرارو انجام بدم .تافرداروز بی کم وکسری داشته باشن ایشالله.

التماس دعا.

/ 5 نظر / 16 بازدید
فاطمه

سلام. همگی خوب هستین؟ الان که پستت رو خوندم خیلی دلم گرفت تا وقتی اون روزها رو داشتیم و دانش آموز بودیم قدر ندونستیم اما حالا دلمون برای مدرسه و دوستا حتی کتابها و درس خوندن تنگ میشه. خدا رو شکر که با داشتن پسرهای گلت دوباره در تب و تاب اون روزهایید و دوباره اون حسهای خوب و قشنگ رو تجربه می کنید. انشالا دانشگاه بفرستیشون

سحر

وای مدرسه رفتن گل پسرای شیطون مبارک باشه هرچند که میدونم حالا باید علاوه بر کار کردن بیرون و داخل خونه محصل هم بشی[چشمک]

سپیده

آی گفتی، دلم لک زده واسه اون روزا