بچه های ما

موبایلم روبیصداکردم تا تلفنهای ضروریش روفقط جواب بدم وسرم حسابی شلوغ بود.

امروز آقارضا کاراداری داشت وچون نزدیک مدرسه بچه هابود موقع تعطیلیشون به من گفت اطلاع بدم باسرویس نرن منزل مامانم ومنتظرشن بابا میره دنبالشون تاتوفاصله انجام کاراش همراهش باشن وناهارهم به مهمون باباشون باشن و...... من هم خوشحال و باانرژی مشغول کار م که  آقای  همسر چنددقیقه پیش رسیدن شرکت وهمون موقع تصویرپسرااومدروی صفحه موبایلمو:

من: سلام

محمدگریان: مامممممممممممممممان  (بافریادوگریه)

:چی شده ؟؟؟؟

محمد: دستم سوختتتتتت

: چه جوری مامان(درحال سکته بودم اماسعی به خونسردی)

محمد: یه چیزی گذاشتم جلو شعله بخاری آب شد دستم روسوزوند

من: اومدم خونه‘ دستت روبگیرزیرآ ب سرد(تودلم میگفتم خدایا یه روز آروم بودم‘ یه روز پیش مامانم نرفتن ‘یه روز باباباشون بهشون خوش گذشت , چراحالا طفلی اینجوری شد .....)

محمد: مامان ( یه دفعه صداولحنش آروم شد و شروع به صحبت کرد) دستم روگرفتم زیر آب سرد‘ فرداحتما میای مدرسمون‘ هروقت من یکی روبزنم میبرنم دفترومیگن دلیلشوبگو‘ چرازدی‘ زدن بده‘ زدن اینه و زدن اونه ‘   هروقت من کتک بخورم میرم دفترشکایت مکنم بهم میگن اشکال نداره‘ بازی همینه‘ اشتباهی بوده‘ پیش میاد....

ماممممممممممممممممممممممممممممان حتما باید بیای یکی ازدوستام خودکارش روپرت کرده کوبیده پشت گردنم حالا اگه به جای گردنم میخورد توی چشمم چی....

.

.

.

باورتون نمیشه تمام دادوفریادش انگار نثارمهرومحبت بودبه من چون این آرامش روبه من میدادکه دلش از دوستش گرفته وداره بهانه میگیره وسوختن جدی خداروشکردرکارنبوده.

حالاخداروشکرپسریه که همه دوستاش و تعریف کاردرستی نیست اماحتی ماماناشون محمدمارودوست دارن وقبولش دارن که پسرمنطقی هست این کتک کاریا خیلی به ندرت  پیش میادامارفتار غیرمنطقی مدیرومعاون همچین ذهنیتی براش درست کرده.

اما آفرین خانم: غذای کمکیش روخوب میخوره بیشترازهمه سوپ گوشت وسبزیجات میکس شده توشیشه عالی که خاله آزاده عزیز براش خریده دوست داره وحسابی نوش جان میکنه ‘ همچنان افتخارمیده وشیر مادر روهمراه شیرکمکی که مجبوربه دادنش  شدم میل میکنه ‘ بابا و داداشای خوبش روحسابی دوست داره و  توی تاب خیلی خوشحال میشه بازی داداش روتماشاکنه وبراشون دست میزنه وصداهای هیجانی درمیاره و شبها موقع خواب ساعتش دقیقه وتقریبا 11 تا11:30 روی دست راستش سرش روتاجایی که بتونه نزدیکم میآره وچنددقیقه بعد عین یه فرشته راحت وآروم میخوابه.

خوب ‘ امروزهم خداروشکرتاالان به خیرگذشته ومن هم برم سراغ بچه ها. تا میلاد حاضربشه منوبرسونه به محمدوعرفان ازفرصت استفاده کردم ونوشتم.  التماس دعا

/ 5 نظر / 7 بازدید
مرد كوچك من

اخي خدا رو شكر كه چيز خاصي نبوده ولي سوختگي حتي كمش هم خيلي زجر آورده آفرين به آفرين خانوم كه خوب غذا ميخورههههههههه تا زودتر بزرگ شه نوش جونت عزيزمممممممممممم[ماچ]

مامان محمد ابراهیم

سلام آرام جان کامنتهات میرسه. ممنونم. همین سنگ صبوریت دردش رو تسکین میده. جانم آفرین[بغل][ماچ][قلب]

آرام بهرامی

خدا بچه ها رو حفظ کنه که دنیایی ان برای خودشون. خدا بهت صبر جمیل هم بده خانومی. الحق که خوب مامانی هستی عزیزم. کیف کردم خوندم.

مريم

سلام عزيزم خوبين از آشناييتون خوشحالم اميدوارم كه موفق باشين در كار و زندگي [ماچ][گل][خداحافظ]

سهیلا مامان درسا جون

مامااااااااااااااااااااااااان میدونم سرت شلوغه ولیییییییییییییییییییییییییییی چرا نمیای پیش ممممممممممممممممممممن باید داد بزنم تا دلت برام بسوزه ؟ آره ؟ آره ؟