محمدمهدی وعرفان ما

وقتی هردوتون حاضرشدید و شادوخرم کیف وکتابتون روبرداشتید وناهارتون رو....

گفتم:مامان جون حالامگه خونه شلوغه که میخواییدبرید کتابخونه؟؟!!!1ناراحت

گفتید:نه‘دوستامونم میرن درضمن خودتون گفتید که تجربه کردن یه کارایی واجبه والان ماهم میخواییم بریم کتابخونه هم درس بخونیم هم کتاب غیردرسی بگیریم امانت وبیاریم بخونیم‘ شما که تهران بودی بابابا به این نتیجه رسیدیم به خودتم گفتیم که!!!!

رفتید ومن موندم وذوق بزرگ شدنتون وآیت الکرسی خوندن...لبخندتشویق

دارم به شما فکرمیکنم که آفرین خانم اومدبغلم وبا لب ودهن شکلاتی لپ منو شکلاتی کردبا بوسه زیبای کودکانش تا خبراز بودن زیباش در کنارمن بده.قلبهوراقلب

/ 3 نظر / 25 بازدید
مادر کوثر

عزیزممممممممممممممم پست کوتاهیه ولی پر از حرفه عالی بود خدا بچه ها رو براتون شاد و موفق نگه داره [گل]

مامان شهاب

یعنی انقدر بزرگ شدن ؟ چه حس لذت بخشی مگه نه ؟