دیرنوشت...

سلام.

فکرنمیکنم دیگه دوستانم به وبلاگ من سربزنن چون 3ماهی میشه که نیومدم وننوشتم...تغییردرزمان نوشتنهام حتما نشون از تغییربزرگتری درزندگی منه واونهم چیزی نیست جزدورشدن ازمادرم و کمبود حمایتهای بی دریغ وبهتراز خودم از بچه های ناززنینم در امور درس و تغذیه و ورزش وتفریحشون...

چه جلسات اولیا یی که من به خاطر کاروماموریت وبارداری نمیشدبرم وایشون بهترازمن حضورژیدامیکرد و چه بینظمیهایی دررفت وآمد م به خاطرنوع کارمن وهمسرم که بدون هیچ گوشه چشم نازک کردن وگزارش به اطرافیان ازنبودمن ودرخدمت فرزندانم بودنی درکارنبود.....وهمه وهمه حکایت از نیود ماددددددددددددددددرم هست.

اما همسرم که هست وفرزندانم خداروشکردلتنگ نشده ونخواهم شد صحبتهای من از کم شدن کمکها ست وگرنه خداروشکر نمیذاریم فاصله باعث دلتنگیمون بشه...

بگم از بچه ها: ژسرا خداروشکرمشغول درس ومشق وورزششون هستن والبته هردوهراز گاهی میگن که دوست دارند برگردن دزفول واونجا شادتربودند وامکان درطبیعت بودن بیشترو مدرسه بزرگترو......فامیلی که بچه های هم سن اونها بیشتر دارند... امادرکل راضی هستند وخدائیش درکارمنزل ونگهداری خواهرشون حسابی کمک حال منو باباجونشووووووووووووووون.

آفرین خانم درحال بزرگ شدنه و روزبه روز شیرین زبونترمیشه خداروشکر و ... آفرین هم چندوقت یکبارمیگه مامان حاضرشو بریم خونمون!

من:خونمون اینجاست کجابریم؟؟

آفرین: اون خونمون ‘همون که پگاه وپردیس داره‘  همون که دزفوله....

تواین مدت غیبتم به لطف خدا ‘عمه هم شدم‘اونم عمه ی یه پسرماشششششششششششششالله موطلایی و سفیدوتپلیقلب

اسمش قراربود نیمابشه که بنا به دلایلی امیرعلی شد و قربونش بره عمه که اینقدرشیرینه‘

.

.

.

.

.

بایدبنویسم انه نمیدونم اما.... بیشتردوست دارم بنویسم:

خواهرای خوبم‘آزاده عزیزم وآفرین  تهران که اومدم بیشتراز دزفول واندیمشک بوی شماروحس میکنم ‘ به اطراف که نگاه میکنم میبینموتون و حس اینکه آخرین روز زندگی روازاینجا رفتیدو.... نزدیک منزلمون که میرسم نفسم بندمیاد وفکرمیکنم تایادم بیادکی وکجاهستم وسالهارومرو میکنم تا یادم باشه سال76و77..نیست و92

پدرخوب ومهربونم بیشترازاینکه برای خودم ومریم دلتنگ توباشم ...به خاطر برادرهام ومامانم دلتنگتم

کاش بودی و مادرم به این وضع نمیافتاد یه جوری میگیم مامانم رفته آژیوگرافی‘رفته فنرقلب بزنه‘ مامانم انسولین میزنه ..... انگارکه خیلی پیرشده...همسرت 39ساله بود که سفرکردی وتنها موند با4بچه وباغم دودخترش....

کاش الان که من ومریم ازش دوریم حداقل ازز عروست خیالمون راحت بودکه حق دختری رو براش به جامیاره‘ حالا حق دختری اگرسنگینه حق یه عروس درحد حقی که دخترای خودت به جامیارند....

کاش بودی و  پسرها از ابهت وسایه پدر محروم نبودندبرای شادیهاشون و غمهاشون همراهیشون میکردی

پسرمیلادروخیلی بیشتراز بچه  های خودمو مریم دوست داشتم باشی وببینی ولمسش کنی واون هم لذت ببره ازوجودت...

میگن پدرشوهرها خیلی عروساشون رودوست دارن ‘ حتما اگربودی خونه ماهم رنگ وبوی دیگه ای برای عروسات داشت...

نبودنت سنگینه وباوجودگذشت 17سال روزبه روز سنگینترمیشه..

آفرینم وقتی پدربزرگ کسی رومیبینه ازمن میپرسه :یعنی (فلانی) دوتا بابا داره؟؟؟

/ 2 نظر / 24 بازدید
اکبری

سلام چقدر بد که مجبور شدین بچه هاتونو بیارین تهران که توی این هوای آلوده نفس بکشن. من هم هیچ وقت پدر بزرگهامو ندیدم اما همیشه دلم می خواست پدر بزرگ داشتم.

سحر

واقعا دخترا نباید از مادراشون دور بمونن عروس دختر نمیشه داماد پسر نمیشه