هروقت رضامیرفت ماموریت من بابچه هامیرفتم پیش مامانم یاابنکه یکی  ازاونا میاومدپیش من چون اصلاازحس تنهابودن احساس خوبی ندارم,دوست ندارم یه وقت تنهاباشیم وبرق بره یااینکه خدای نکرده مشکلی پیش بیادکه بخوام تندوتند به مامانم یاکسی دیگه تلفن بزنم و....کلاتنهائی رودوست ندارم.

داداش وزن داداشم ازتیرماه به مجتمع مااومدن وخدائیش واسه من که کلی به نفعمه چون هروقت دیروزودباشه باآغوش با ز زندائی خانوم ازآفرین ماوالبته پسرها استقبال میکنه وخداروشکر وماهم سعی میکنبم سوء استفاده نکنیمخجالت خلاصه که سعی کردم فکرکنم دیگه خیلی تنها نیستیم وبمونیم خونه , دیشب آقارضارفتن ماموریت ومن وپسراوآفرین خونه بودیم وپسراخواب ومن وآفرین کوچولو بیداربودیم,انگارحس کرده بودبایدتاوقتی بابازنگ بزنه وبگه صحیح وسالم به مقصدرسیده بایدبیداربمونه وبعدازاون توی بغلم نرم وآروم وشیرین خوابید ومن درخلوت شب , خداروشکرمیکردم ازنعمت فرزند سالم, خانواده خوب ,سلامتی ونعمتهای فراوان.... الحمدلله رب العالمین.

/ 3 نظر / 8 بازدید
مامان محمد ابراهیم

سلام آرام عزیزم خیلی خوبه که خانواده برادرت اومدن نزدیکتون. امیدوارم همیشه خوشبختی رو احساس کنی[قلب][ماچ]

مامان محمد ابراهیم

ماشالله به آفرین جون قدمش مبارک[ماچ] خدا زیر سایتون حفظش کنه

مریم عبدالهی

سللام عزیزم، ماشاالله ، چقدر نازه خدا براتون نگهش داره انشااله باعث افتخار مامان و باباش بشه پسر های گلت رو هم که خیلی دلم براشون تن شده ببوس.[گل][گل][گل]