ما وآفرین

سلام.

تازه آفرین روخوابوندمو عرفان هم که فردا امتحان قرآن داره و کلی باهم تمرین کردیم وآقامحمدهم همراه مامان جون رفته منزلشون و بابا هم از تنیس برگشته وشام خوردیم و فرصتی شد تامن بین خواب وبیداری و بعدازکارطولانی شرکت ورسیدگی به بچه ها وانجام سفارشات متنوع شام و... چنددقیقه ای برای خودم باشم وودراین  زمان برای خودبودن بنویسم خاطراتشون روبرای روزی که باهم بخونیم ومرور کنیم گذشته شیرینمون رواگرفرصتی باشهسواللبخند

28اسفندبود که من وباباوآفرین بعدازرسوندن پسرابه کلاس زبان رفتیم خرید وخانوم خانوما مرتب توی ماشین  غرمیزد ومنم حرف میزدم وبابا رانندگی میکردنیشخند بقیه پول بابا رویکی از فروشنده ها ادامس داده بود ومن بعدازمدتها هوس کردم  آدامس بخورم ویه دونه برداشتم وبسته روگذاشتم کنارترمزدستی . پیگیرکارهامون بودیم .....آفرین ساکت شده بودومن وبابا راحت نظربه هم میدادیم و کارها روتندوتند دقیقه های آخرسال.

یه لحظه گفتم خانوم چرااینقدرساکتی که لبخندی زدویه چیزسبز ازلای لباش زدبیرون ودوباره رفت تو‘آخه دخترم من یه دونه از بسته  درآوردم خوردم اونوقت تو بسته روگذاشتی توی دهنتو وصداتم درنمیادو تندوتند آدامس ونایلون میجوی؟!

و90.12.29 ساعت 1ظهر رفتیم ادامه کارهابرای شروع سال جدید که بین اون بلاخره بعدازچندین بارنوبت دکتربرای سوراخ کردن گوش خانوم گرفتن وکنسل کردن بعلت دل نازکی مامان وبابا گوش خانوم خانوما به گوشواره آراسته شدعزیزدلم خدائیش اولین باربودکه گریه به این شدت کردی.

همین روزبودکه به خاطرطلاهای من مامان جون بنده خداازروی چهارپایه افتادودندش آسیب دید ودکتروعکسو آمپول...وواقعا شرمنده شدم که تمام سال روبه خاطربچه های من ازخیلی کارها وبرنامه های شخصیش چشم پوشی میکنه واین چندروزعیدرو هم به خاطر من باید بااین درد اذیت باشه و نتونه چندروز راحت داشته باشه و این هم به لطف خدا به خیرگذشت.

                           خانم درحال بازی کلاغ پر

درحال رفتن به اولین سیزده به در

فقط5دقیقه آقامحمدقراربه مواظبت از آفرین خانوم روداشتن که باصورت نقاشی شده اونم با رنگ قرمز که من فکرکردم خونه بچه روتحویل گرفتم وجالبه که اونهم ساکت !!ودرنهایت فکرکنید لحظهای رو که طبق معمول که ظرف میشورم وغذا درست میکنم وخانوم داره بازی میکنه وگاهی خودشومیچسبونه به پاهای من  ومن خیالم راحته که خطری دوروبرش نیست ومستقیم نگاهش نمیکنم ویه لحظه سربرگردوندم و:دستمالی روکه شسته بودم وکنارگذاشته بودم خشک بشه برداشتی وبه من کمک میکری‘ الهی قربون انگشتای کوچیکت بشم ,عزیزده ماهه ی من.

عکسها کیفیتش خیلی بدشده اما برای ثبت خاطرات آفرین جون نمیشد نذارم.

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهیلا مامان درسا جون

آخ قربون اون آدامس خوردنش بشم من ماشاالله چقدر شیرینه این بچه و شیرینتر اینکه مامان گلش اینقده قشنگ توصیف کرده اونم تصویری آفرین آرام گلم و خدا قوت سال خیلی خوب و پربرکت و شادی رو براتون آرزو میکنم [ماچ][گل][ماچ]

سلام

سلام ممنون که دوستانتونو شریک شادیاتون میکنین . خدا همه بچه هارو حفظ کنه . سلامت وموفق باشید

فهیمه

به پايت ريختم اندوه يك دريا زلالي را بلور اشك ها در كاسه ماه هلالي را چمن آيينه بندان مي شود صبحي كه بازآيي بهارا! فرش راهت مي كنم گل هاي قالي را نگاهت شمع آجين مي كند جان غزالان را غمت عين القضاتي مي كند عقل غزالي را چه جامي مي دهي تنهايي ما را جلال الدين! بخوان و جلوه اي بخشاي اين روح جلالي را شهيد يوسفستان توام زلفي پريشان كن بخشكان با گل لبخندهايت خشكسالي را سحر از ياس شد لبريز دل هاي جنوبي مان نسيم نرگست پر كرد ايوان شمالي را افق هايي كه خونرنگ اند، عصر جمعه مايند تماشا مي كنم با ياد تو هر قاب خالي را كدامين شانه را سر مي گذارم وقت جان دادن كدام آيينه پايانيست اين آشفته حالي را تو ناگاهان مي آيي مثل اين ناگاه بي فرصت پذيرا باش از اين دلتنگ، شعري ارتجالي را عليرضا قزوه منتطرنگاه پرمهرتان.

مامان جون

ای جانمممممممممممممممممم فکر کنم دیگه به کل از پسرا یادت رفته ها؟ همش داری در مورد آفرین مینویسیا!!!حواست هست؟ نمیدونم چرا نوشته هاتو که خوندم و عکسارو که دیدم یهو خدارو شکر کردم واسه اینهمه ارامشی که داری.

عاشق کوهستان

باسلام و عرض ادب[گل] ماشا’الله ...... خدا حفظشون کنه[بغل][ماچ][ماچ]