از به دنیااومدنت

امروز توی راه برگشت ازشرکت داشتیم من وبابا از به دنیااومدنت صحبت میکردیم. 

اینکه وقتی شنیدیم فرزندسوم درراهه, اینکه احساس میکردیم سخته وشرایط مناسب نیست. اینکه سه چهارروز فقط خودمون میدونستیم ونمیخواستیم هیچکس بدونه تااز تصمیممون منصرفمون نکنه....... اینکه توی راه رفتن به دکتربودیم ومامان جون تلفن زدوحالمون روپرسیدومرتب تاکیدمیکردکه خوبید؟همتون خوبید؟؟ بیدلیل نگرانم!!!! اون میگفت ومامیشنیدیم و....اینکه مادرجون زنگ زدوگفت خواب من وبابارودیده وتعریف کردو من هم برای بابا تعریف کردم وباز هم...سکوت , اینکه چطورشدوچه ها شدوخداخواست وتواومدی وهردومعتقدیم که خیلی زیبا اومدی وزندگی ماروکه بهنعمت وجودداداشات قشنگ بود قشنگترکردی . ..

داشتم عکسهات رومیدیدم روزی که تواومدی بابا گرفتارکاربودشدیدا وپروازش کنسل شد وبعدازبدنیااومدن توبه مارسید وداستانها داشت ولحظه دیدنت چه حس قشنگی داشت که من باوجوددردوناراحتی عکستونروگرفتم ساعت1روز13خرداد90 روزدوم به دنیااومدنت عزیزمبابا وداداشا دارن مطمین میشن یه نفربه جمعشون اضافه شدهآفرینم...

/ 1 نظر / 19 بازدید
آیدین

چه فرشته ای رو خدا بهتون هدیه کرده...الحمدالله..لینکتون کردم