محمدمهدی وامتحان

سلام.

امتحانات محمدشروع شده ,عرفان هم که همیشه درحال امتحان دادنه(نظام کیفی)

وقت بیشتری روبایدبه محمداختصاص بدم.مثل زمان درس خوندن خودم وقتی میخواددرس بخونه وامتحان داره یادش میادکه خیلی کاراروانجام نداده,چندتاکتاب متفرقه برای مطالعه پیدا میکنهشیطان,یه باراحساس میکنه سردیش شده ودرخواست شربت نعنامیکنه ویه باریادش میاد سی دی بچه های طبقه بالاپیشش مونده وبایدببره پس بده و.....من هم تودلم میخندم وقیافم رواخمومیکنم ومیگم بسه دیگه بشین پای درستقلب

کارای شرکت هم زیاد شده ,خلاصه اینکه حسابی درگیربچه داری,همسرگرامی,کار وخونه داری هستم ووخداروشکرکه توانش روبهم داده. دنبال یه فرصت میگشتم یه ذره دنبال خودم بگردم وبه نقاط ضعف وقوتم فکرکنم.یه ذره به خودم فکرکنم وایراداتم روبه خودم یادآوری کنم والبته دنبال را حلشون باشم,هنوز فرصت نکردم......زودعصبی میشم وازکوره درمیرم بامامانم بدترازهمه, باخواهرم ,برادرام وحتی مادرشورهرم نمیدونم باهمکارام ومدیرمم حتی!!!!!!!!

همیشه زمزمه میکنم :آرام ,آررررررررررررررررررررررام باش.بدنشو,صبورباش,متین باش,ازسختیهادرس بگیروازخوشیهالذت ببروخداروشکرکن,آرام باش!!!!!!!!!

میگم ,حس میکنم یه مدت طولانیه که خودم نبوده ونیستم,میخوام ذوباره خودم بشم.خودخودم.شرایط خیلی عادی وطبیعی ندارم ونگران هستم اگه سرعت عمل به خرج ندم وزودبهبودپیدانکنم,اثرات بدی بذاره که درمانش خیلی سخت بشه,یه نفرچندوقت پیش به من گفت که شمادوتابچه داری واین باعث میشه که وجودشما مهم باشه ,برای این دوبچه وشما بایدبا انرژی وتوان بالا به فکراین بچه هاباشی,این جمله به مغزم وبه دلم نشست توبحرانی که داشتم وبهم انرژی دادوالان هم به اون جمله فکرمیکنم وعمل میکنم وبه موازات اون به همسرم وجبران یه مدت استرس وناراحتی.

اما دست خودم نیست وبعضی وقتها استرس شدیداز اینکه چی میشه وچی نمیشه سراسروجودم رومیگیره......

یه نفرهست که هم دوستش دارم وهم احترام زیادی براش قائل میشم هم اینکه همیشه براش درددل میکنم ومشکلات وخوبی وبدی زندگی روبراش میگم ,اون هم گوش میده ,اماخیلی وقتها حرفهای سخت وتیزی میزنه یااینکه درهرقضیه ای من رومقصرمیکنه وگذشته وحال وآینده رواز دیدخودش بیان میکنه وبدجوذری عصبیم میکنه وهربارتصمیم میگیرم باهاش رسمی بشم ودیگه باهاش صحبت نکنم امانمیشه,کاش میشدبهت بگم ازنزدیک که :منی که اینقدرباشما صاف وصادق هستم ,شماچرا بدقضاوت میکنی؟چرا بافکرخودت میبری ومیدوزی؟؟؟؟؟

امیدورام پست بعدی که مینویسم اصلا"دیگه گله وشکایت توش نباشه....شب به خیر

/ 2 نظر / 6 بازدید
بهاره . ص

آرام عزیزم سلام امیدوارم خوب باشی و سلامت ... خوشحالم که می شنوم انقدر مشغول هستی و یکسره در تلاش و کار ... اما خیلی تعجب کردم از فکری که کمی نگرانت کرده ... راستش به نظر من کسی که مثل تو می تونه از عهده این همه کار بربیاد و شکایت هم نکنه و یکسره هم خدارو شکر کنه نباید به ازرش و مفید بودن خودش شک کنه ...!؟ من شخصا در خودم این همه توانایی نمی بینم ... اینو جدی میگم ... پس بهتره این فکر هارو از خودت دور کنی ... تنها دلیل مشغول شدن فکرت فقط خستگی بیش از حده ... کمی وقت بیشتری برای خودت بذار ... مطمئن باش که تو بهترینی ... من به روزم عزیزم ... وقت کردی سری بهم بزن ... خوشحال میشم ... منتظرتم ... همیشه شاد باشی و موفق . بهاره

سپیده

سلام دوست خوبم. این کاملا طبیعیه که گاهی اوقات خلقت عوض میشه. گاهی اوقات آدم واقعا از شرایط موجود خسته میشه و کم میاره، ماهیت زندگی اینه چون فانیه. امیدوارم حالت زودتر خوب شه[لبخند]