روزهای زندگی

امتحانات بچه ها

سلام

اسباب کشی و امتحانات بچه ها حساب ماروفعالترازگذشته کرده و پدرومادر حسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسابی زحمت کش تری شدیماز خود راضی

بابا از یکی درس میپرسه ومامان غذا آماده ‘ بابا به نی نی میرسه ومامان از یکی دیکته میگیره‘  صبح ساعت 7همه باهم میزنیم بیرون وماسرکاروبچه هامدرسه وآفرین منزل مامان جون وخلاصه ....... میگذره الحمدلله.

آفرین غذای کمکی روخیلی دوست داره خصوصا سوپ روبیشترازفرنی وحریره .

چهاردست وپامیره ودیروز دیگه تونست از سکوی کوتاه آشپزخونه خودش روبالابکشه وکلی ذوق میکنه.... شنیدن بادیدن فرق میکنه اینکه اینقدرذوق میکنه از دیدن محمدوعرفان ویه حسی از چشاش منتقل میشه که نشون میده چقدر خوشحال ازدیدنشون ووقتی که مدرسه هستن کلی غرغر میکنه وسمت اتاقشون رونگاه میکنه ومیره  اونطرف.

تشکریه مامان ازبچه ها:قلبقلبقلب ممنونم بچه های خوب ومهربونم که همدیگه رودوست دارید و باهم مهربونید وباشرایط کارمن وبابا کنارمیایید واصلا نسبت به هم حسادت وبهانه گیری نداریدو واقعا دوستتون دارم وخداروهزاران هزارمرتبه شکرمیکنم ازداشتن نعمتهایی مثل شماقلبقلبقلب

داشتیم بامحمدوعرفان برای محمددرمورد قیصرامین پور وبرای عرفان درمورد جنگهایی که پیامبردراونها حضورداشتم تحقیق میکردیم ومطلب مینوشتیم ‘تکالیفشون کاملا باهم متفاوتهسواللبخندکه این شعرقیصرامین پور خیلی به دلم نشست وباحال وهوای من یکی بود:

در کتاب چهار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم میروند
هریک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم میروند
آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا گاه پنهان میشوند
شادی و غم نیز هریک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان میشوند
گاه اوج خنده ما گریه است
گاه اوج گریه ما خنده است
گریه دل را آبیاری میکند
خنده یعنی این که دلها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را

 

+   آرام بیاتی ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

ماوبچه واسباب کشی

سلام

شدیدا مشغولیم و درگیر اسباب کشی وکاش میشدچندروز یکی من وبچه ها وآقای همسر روازشرکت ومدرسه وکارومشق معاف میکردتابه خودمون وخونه برسیم....

+   آرام بیاتی ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

گذشت

صبح محمد میگرده دنبال دفترنقاشیشو پیداش نمیکنه‘  میگه: عرفان دفتر نقاشیتومیدی امروز من ببرم معلمم دعوانکنه؟؟؟؟؟خمیازه

عرفان: باشه ببرناراحتخمیازه

من هم به عنوان یه مادرموفق درپرورش احساسات فرزندانم:قلباز خود راضی

چند دقیقه بعد

عرفان: محممممممممممممممممد میری ازتوماشین بابا کفشهای منوکه ازشنبه جامونده توماشین بیاری (ازتوی پارکینگ صبح زود‘ محمدخواب آلو....)

محمد:نمیتونم خوابم میاد‘کاردارمعمیخوام خودمو اماده کنم‘همون کفشاروبپوش که دیروز پوشیدی.......

عرفان : پس دفترنقاشی منوبدهعصبانیشیطان

من: عرفان جون پسرخوبی باش ‘خوب نیست فورا نظرت عوض شه‘ اونم به خاطراینکه واقعا"سخته محمدبره پارکینگ وبرگرده‘ باهم دوست باشید‘ بایدنگران باشی معلم محمدرودعوانکنه.....

عرفان:قهرقهر

من: منتظروقت تمام

عرفان:باشه ‘ ببرهبغلقلب

درهمین حین بابا با آفرین دربغل از اتاق بیرون اومدن وصدای زنگ خونه که سرویس بچه هابود دراومد...

خداروشکر به خاطربزرگترین نعمتهاوبهترین نعمتها ... خدایاشکرت

 

+   آرام بیاتی ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠

 

سلام

برنامه جدید دوباره شده 12.30برم از شرکت خونه  و 3برگردم وتواین فاصله به درس ومشق وبرنامه بچه هابرسم ودوباره شرکت....

پسرابزرگترشدن ویه کاراییشون راحت ترویه مسیولیتهاییشون سخت ترشده.

آفرین خانوم هم بزگترشده ومراقبت شدیدکه باسینه خیزرفتن موفق نشه دستش به مدادوخودکارواحیانا"دفتروکتاب داداشاش برسه که....

خداروشکر.

+   آرام بیاتی ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

دلخور-12سال

.

.

.

.

.

.

.دلخورم  ‘ خیلی اتفاقات وخیلی حرفها وخیلی انتخابها هست که راه برگشت نداره و اگه هم داشته باشه بازمثل اینکه ازاول نمیشد‘ نمیشه.

بعدازدلخوری هم بگم امروز سالگردعقدمن وآقای همسر. 12سال تمام شد ووارد سیزدهمین سال زندگی مشترکمون شدیم.

فرازونشیبها برای همه هست ‘تلخ وشیرینیها برای همه هست اما ازته دل میخوام بگم به همسرم که البته کمتر پیش میادوبلاگ من روبخونه ‘ بگم که همیشه ازت راضی بودم وهمیشه سعی کردی بهترین ها روبرای خانوادت انجام بدی ‘بگم که خیلی جاها توی زندگی توی کار واجتماع راهنمای من بودی واینقدرخوبی که هرجایی هم من نکته ای اشاره کردم سعیت به پذیرفتن بوده ‘توبه خاطرمن گاهی تغییرکه سخت ترین کاره کردی اما من....  موجی کوتاه زندگی مارو تکونهایی داد اماخداروشکر با لطف خدا ی بزرگ آرامش برگشت وبرقراره وایشالله که برای همه خانواده ها همیشه صلح وصفا ودوستی برقرارباشه.

علی رقم اینکه چهرت جدی وغیرقابل انعطاف پذیری رو نشون میدی اما همیشه ازاینکه حق زندگی ‘انتخاب ‘اعتماد ‘ حرکت و....روبرای من قائل بودی دوستت دارم وارزش زیادی برات قایلم وازخدای بزرگ بهترینها‘ بهترینها وبهترینها روبرات خواستارم‘ 

+   آرام بیاتی ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

بچه های ما

سلام

باباتون رفته ماموریت واین دوشب که نبوده هرکدومتون حال وهوای خودش روبرای من داشته وهرکدومتون برنامه وبهانه و نازوادای خوش.....

شب که بابااززیرقرآن ردشد آفرین باخنده نیگاش میکردوتندوتندازتوبغل من دست وپاش روتکون میداد به معنی اینکه بابابغلش کنه  وشمادوتا که فقط خداحافظ وتوفکر شیطونی وبازی .....

آفرین یه خورده سرماخورده واینقدر صبوره که خودم ازصبوری این بچه شرمنده میشم وخدامیدونه تاصبح پلک نمیزنم وبااشتیاق توبغلم نیگهش میدارم که آخ نگه و ایشالله همه بچه ها همیشه سلامت وشادوخندان باشن .

دیروز بعدازظهرهردوتون داشتیدباهم کشتی میگرفتیدکه من شاکی شدم وگفتم مگه باشگاست که داریداینجا مسابقه میدید؟؟؟؟؟؟

محمدوعرفان: مجبوریم چون قرار هرکی برنده شداون اول آفرین روبگیرهشیطان

من:تعجب

من:خوب بیاید بدون مسابقه هرچقدردلتون میخوادبگیرینش تامنم به کارهای خونه برسم!!!!

محمدوعرفان:مشکل مااینه که کدوممون اول بگیره

بلاخره راضیشون کردم که اول عرفان وبعدمحمد....5دقیقه جمعا بغل برادرابودو وبعدمن مشغول شام درست کردن وآفرین  صداهایی ازخودش درمیآورد که بیایید سراغ من وبغلم کنید وهرچی ازشون خواهش میکردم ‘ عرفان پای درسش بودومحمدهم پای تلویزیون ومن بدون هیچ برگزاری کشتی وبرنده شدن وشرط وشروط دیگه بغلش کردم ویه دستی مشغول بقیه کارها...خندهلبخند

+   آرام بیاتی ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠

بگو داداش محمد

دیشب داشتیم همگی دور آفرین خانم میگفتیم ومیخندیدیم و اونم همچین نازمیکرد ومارو خصوصا بابائی روتحویل میگرفت ومیخندید ومرتب با گفتن    د د   که شروع حرف زدن اکثربچه هاست ماروبه وجدمیآوردو.... خلاصه اینکه هرکدوممون که باهاش صحبت میکرد میگغت بگوببببببابا ‘ یااینکه دست براش میزدیم واینکه چنددقیقه مشغولش بودیم  ‘ محمدکه کنارمانشسته بود بیشتر فوتبال رو تماشامیکردوحواسش اونجابود همینکه بازی تمام شد خیلی جدی آفرین رو چرخوندبایه حرکت سمت خودش وهمونطور جدی ادامه داد  :  بگو داداش محمد

من وبابا:تعجبخنده

عرفان :عصبانیخودخواه

+   آرام بیاتی ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠

فرصت خلوت

دارم گریه میکنم ‘بلندبلندواسه دل خودم. چراش روخیلی نمیدونم.  رسیدم خونه ‘پسرا رفتن کلاس کارراته وآفرین هم توراه توی سرویس خوابید و رضاهم شرکته ومن فرصت پیداکردم ....

واسه کل خستگیهام‘واسه کل دلتنگیهام‘واسه کل اشتباهاتم‘واسه کل دردلهام وواسه شکرداشته ها وواسه خواهش خواسته هام وواسه همه چی خلاصه با خودم وخدای خودم خلوت کنم.

تلفن زنگ میزنه جواب نمیدم صدام رو نشنون تاپی به خلوتم ببرن .                       هرچندوقت یکبارخودت را از خودت طلب کن‘ شایدگم شده باشی.....                                                       

+   آرام بیاتی ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir