تنفر
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

میشه تصورکرد یه آدم یه موقع اینقدرکم بیاره و قاطی کنه وانرژی منفی بگیره توکار وفقط کار هیچ ربطی به زندگی خانوادگیش نداره اما اینقدر بزرگ میشه که رنگ همه چیز روعوض میکنه و اون ادم دچار تنفرمیشه از همه چیز , الان من همون آدمم , الان نه چندوقته .

اما تا حالا همش رو باخنده آفرین وشادی محمدوعرفان میریختم دور ولی ظاهرا این چندروز اینم جواب نمیده. 

 


 
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

ازشنبه مسئولیت آفرین خانوم باخودمه چون مامانم چندروزی نیست وکارهای من سخت شده. 

شنبه باخودم آوردمش شرکت و همکاران محترم حسابی کمک حال بنده بودن و صدای خنده وشادی دخمل پیچیده بودو ...

دیروز مهمون زندائیش شد و من هم 7صبح شرکت 9:30 مدرسه بچه ها جلسه قبل ازامتحانات عرفان و10:30 جلسه محمد و 12 مجدادشرکت .

معلمهاشون خداروشکرازهردوراضی بودن وصحبتهایی پیرامون امتحانات و نحوه کمک در ایام امتحانات به بچه ها وزمان تعطیل شدن مدارس وبعدازاون برنامه های تابستانی که درهمون مدرسه خودشون دارن صحبت شد وخداروشکربرنامه های خوبی دارن, اگرایشالله انجام بشه.

شب بابابا تماس گرفتیم وبابچه ها باهاشون صحبت کردیم وحسابی دلش واسه بچه ها خصوصامیدونید دیگه دخترا که هم بابایی هستن وهم باباها خیییییییییییییییییلی دخترهاشون رودوست دارن  تنگ شده و ایشالله آخرهفته به سلامت برمیگرده .

داشتم باخودم فکرمیکردم آدما خوبه که همیشه خودشون باشن, فکرمیکنم گاهی که میخواییم خیلی شبیه اونایی که قبولشون داریم باشیم... .. ولش کن شاید نتونم خوب حرفم روبزنم وخرابش کنم. 


 
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

امروز خانم خانما از صبح محکم وتند تندمیگه  ماما   ماما   ,

 داره با تمام وجود به من میگه ماما و زودترازاون که فکرش روبکنم کاملترصدامیزنه وبعدهم یکی یکی کلمات دیگه رویادمیگیره و.... عین محمدمهدی وعرفان وبقیه بچه ها... 

خیلی حس قشنگیه وخوشحال میشم وذوق میکنم اما کمی که فکرمیکنم میبینم ته دلم میلرزه و جای فکرداره برام که میتونم لایق گفتن این واژه باشم ومیتونم درراه رسیدن به موفقیت و رضایت اززندگیش ورضایت خداازاون و دوفرزند دیگم همراه وکمک حالشون باشم؟

باباهنوزنیومده , همیشه ماموریت میره وماتنها میمونیم امااین دفعه چون مسیرش دورتره برای ما دلتنگی بیشتردرست کرده. 

بچه ها این روزها خیلی خوشحالن و مرتب توفکراینن که ایشالله صاحب پسرخاله میشن یادخترخاله, ومن بهشون میگم فعلا دعاکنید ایشالله خاله ونی نی وباباجونش صحیح وسالم باشن وبعداز9ماه به سلامت دنیابیاد هرکدومش بود شیرییییییینهقلبقلب


5صبح
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

آخرین تماس بابا از فرودگاه 5صبح بود که از من خواست همون موقع دونه دونه صورتاتون روبه جای او بوسه بزنم والبته گفت دخملمو دوبارببوس خانم قلبقلبقلب

تاآقای همسرتهران بود تحساس میکردم فاصله کمی هست وقابل تحمل بود دوریش, اما الان که میدونم فاصله زیادی بینمون هست واقعا دلتنگشم و سخت میگذره لحظه لحظش .

وسخت تر ازاون که نباید دلتنگی رو نشون بدم به خاطر روحیه بچه ها. 


ماموریت
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

خداحافظیتون رو که با بابا دیدم برای رفتنشون به ماموریت , اینکه آفرینم دستش روتکون دادبه عنوان  بای بای  , عرفان دست باباش روبوسید ومحمد  تادم در بابا روبدرقه کرد,    خداروشکرکردم که من وبابا هرجای این دنیاکه باشیم شما سه تا چشم به راه ماهستید.


ما وآفرین
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام.

تازه آفرین روخوابوندمو عرفان هم که فردا امتحان قرآن داره و کلی باهم تمرین کردیم وآقامحمدهم همراه مامان جون رفته منزلشون و بابا هم از تنیس برگشته وشام خوردیم و فرصتی شد تامن بین خواب وبیداری و بعدازکارطولانی شرکت ورسیدگی به بچه ها وانجام سفارشات متنوع شام و... چنددقیقه ای برای خودم باشم وودراین  زمان برای خودبودن بنویسم خاطراتشون روبرای روزی که باهم بخونیم ومرور کنیم گذشته شیرینمون رواگرفرصتی باشهسواللبخند

28اسفندبود که من وباباوآفرین بعدازرسوندن پسرابه کلاس زبان رفتیم خرید وخانوم خانوما مرتب توی ماشین  غرمیزد ومنم حرف میزدم وبابا رانندگی میکردنیشخند بقیه پول بابا رویکی از فروشنده ها ادامس داده بود ومن بعدازمدتها هوس کردم  آدامس بخورم ویه دونه برداشتم وبسته روگذاشتم کنارترمزدستی . پیگیرکارهامون بودیم .....آفرین ساکت شده بودومن وبابا راحت نظربه هم میدادیم و کارها روتندوتند دقیقه های آخرسال.

یه لحظه گفتم خانوم چرااینقدرساکتی که لبخندی زدویه چیزسبز ازلای لباش زدبیرون ودوباره رفت تو‘آخه دخترم من یه دونه از بسته  درآوردم خوردم اونوقت تو بسته روگذاشتی توی دهنتو وصداتم درنمیادو تندوتند آدامس ونایلون میجوی؟!

و90.12.29 ساعت 1ظهر رفتیم ادامه کارهابرای شروع سال جدید که بین اون بلاخره بعدازچندین بارنوبت دکتربرای سوراخ کردن گوش خانوم گرفتن وکنسل کردن بعلت دل نازکی مامان وبابا گوش خانوم خانوما به گوشواره آراسته شدعزیزدلم خدائیش اولین باربودکه گریه به این شدت کردی.

همین روزبودکه به خاطرطلاهای من مامان جون بنده خداازروی چهارپایه افتادودندش آسیب دید ودکتروعکسو آمپول...وواقعا شرمنده شدم که تمام سال روبه خاطربچه های من ازخیلی کارها وبرنامه های شخصیش چشم پوشی میکنه واین چندروزعیدرو هم به خاطر من باید بااین درد اذیت باشه و نتونه چندروز راحت داشته باشه و این هم به لطف خدا به خیرگذشت.

                           خانم درحال بازی کلاغ پر

درحال رفتن به اولین سیزده به در

فقط5دقیقه آقامحمدقراربه مواظبت از آفرین خانوم روداشتن که باصورت نقاشی شده اونم با رنگ قرمز که من فکرکردم خونه بچه روتحویل گرفتم وجالبه که اونهم ساکت !!ودرنهایت فکرکنید لحظهای رو که طبق معمول که ظرف میشورم وغذا درست میکنم وخانوم داره بازی میکنه وگاهی خودشومیچسبونه به پاهای من  ومن خیالم راحته که خطری دوروبرش نیست ومستقیم نگاهش نمیکنم ویه لحظه سربرگردوندم و:دستمالی روکه شسته بودم وکنارگذاشته بودم خشک بشه برداشتی وبه من کمک میکری‘ الهی قربون انگشتای کوچیکت بشم ,عزیزده ماهه ی من.

عکسها کیفیتش خیلی بدشده اما برای ثبت خاطرات آفرین جون نمیشد نذارم.


شروع سال جدید!!!
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام 

میخوام اولین نوشته درسال جدید از خوشیها وبچه ها وباباو خبرهای خوب باشه به همین علت تا بهترشدن شرایط شرکت و کمترشدن حجم کارم و مشکلات کاری بابا نمینویسییییییییییم !!!! تا باعکس وخاطرات سه گل خدمت برسیم.


روزهای آخرسال
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

آخرساله وشلوغیم حسسسسسسسسسسسسابی , خداروشکر هم کارشلوغه هم خونه, فکرکنید, امسال ماباید واسه سه تابچه لباس عیدبخریمنیشخند وهنوزنخریدیم عصبانی

میخواستیم واسه خونمون مبل جدیدو تلویزیون و....خلاصه خریدکنیم که توی این شلوغیها سعی کردیم فراموشمون بشه تا نریم وقیمتهای نجومی رونبینیم ودلمون نترسه از وضع تورممممممممممم. 

یه چیزی رومیخوام بگم , خدائیش اولش ازفکرداشتن سه تابچه خیلی میترسیدم ونگران بودم ازهمه نظر, اماالان من وباباشون خدائیش لذت میبریم از داشتن بچه ها و اینقدراحساس شادی ورضایت میکنیم که به هرکدومشون فکرمیکنیم ودرمورد اون صحبت میکنیم حس میکنیم  تک فرزنده .... خداروشکروایشالله خدا به هرکی از نعمت بچه اونم سالم وسلامت محرومه خدابهش عطاکنه.  

مشکلاتشون هم شیرینه , دعواهاشون باهمدیگه و شوخیهاشون باهمدیگه. 

وقتی قربون صدقه هم میرن ووقتی طاقت همدیگه روندارن حتی یه لحظه.

همش روباهم داریم تجربه میکنیم, موقع غذاخوردن هیچکدومشون حوصله آفرین رونداره( من عادتا نی نی روپای سفره میشونم البته باظرف غذای خودش نه غذای سفره ) و کنارمن وبابا میشینه ومابهش میرسیم. ازخواب که بیدارمیشه هردو والبته من وبابا مشتاقن که بگیرنش و کلی باهاش بازی کنن . هردودستورات لازم رو درمورد خرید عروسک واسباب بازی واسه خواهرشون میدن والبته من وبابا بیدی نیستسم که بااین بادا بلرزیم وکارخودمون رومیکنیم وبه مقدارکم خرید های واجب بسنده میکنیماز خود راضی

عید که میشه بیشترخوبیهای اطرافیانمون به ذهنمون میرسه وعیدکه میشه دوست داریم بهترین شرایط رو درزندگیمون ازهمه لحاظ  تنظیم کنیم تا بهترین لحظات روبا دوستان واطرافیان وخانوادمون داشته باشیم. 

عیدکه میشه  بیشترقدرداشته هامون رومیدونیم , عیدکه میشه رنگ وبوی زندگی  ...


← صفحه بعد